پیکر شب مرورگر خاطرات توست...خاطرات سیاه...!
به ندای ستاره گوش کن...
ندای روشنی میدهد اما نمیداند که خود باری بر دوش شب است و خود به ندا دهنده امید نیاز دارد...
هنوز منادی آزادی نیامده تا رهاسازی خود را از این خاطرات حزن انگیز تاریک!
هنوز منادی آزادی نیامده تا ستاره شرمسار نباشد از نگون بختی تو...
اما تو خود جستجو کن آن را...
آزادی درون توست و تو تنها آن را گم کرده ای...
جستجو کن امید و تلاش تو را به مقصود میرسانند...
میتوانی آزاد باشی آزاد بیندیشی...و بالاتر...آزادمرد باشی...
ابتدا خود را جستجو کن... در تاریکی خاطرات گم شده ای...
شاید این پایان قصه ات نباشد...
کافیست باور کنی و پس از آن رها شوی...
چشمانت را ببند و خود را در آینه ی دلت نظاره کن...
آن وقت است که میفهمی حقیقت است...
حقیقت همیشه جای دوری نیست...گاهی نزدیکتر از آنست که فکرش را بکنی...
حقیقت تویی...وجود توست...
تمام هستی برای توست و تو برای او...
طالعت شوم نیست اگر بخواهی...
لحظه های حضور خود را ثبت کن...
ارزش خود را بدان...دانستن کافی نیست آن را بفهم و درک کن...
زندگی قیمتی است ای دلشکسته...
