نگاهت میکنم با عشق و رؤیا
برایت یک سبد آلاله دارم
برای توست تنها شعر نابم
تمام فکر و ذهنم، روح و جسمم
برایت یک ترانه می سرایم
نمی خواهم شبای بی تو بودن
بدون نام تو بیدار ماندن
سحر کردم شبارو تا ستاره
بداند بی توام من جسم پاره
شباهنگ نگاهت را بخواند
به یادت تا سحر آرام بگیرد
مرا در بغض خود تنها رها کن
برایت اشک ریزم، برگرد، وفا کن
ره دریا زدم، دیوانه گشتم
به یادت تا ابد یک دم نبستم
شب و شعر و تمام هستیم را
هنوز این جان بر لب مانده ام را
زدی آتش به یک سوز نگاهت
مرا کردی به داغت میهمانت
ولی زود است برای ترک عشقت
برای پر زدن در آسمانت
همینجا در خیالت میهمانم
چشامو بستم و با ذکر برگرد
تو را می خوانم و امیدوارم...