تبليغاتX
جرم ستاره
گوش بده به سکوت شب!         سکوت شنیدنیست!

پیکر شب مرورگر خاطرات توست...خاطرات سیاه...!

به ندای ستاره گوش کن...

ندای روشنی میدهد اما نمیداند که خود باری بر دوش شب است و خود به ندا دهنده امید نیاز دارد...

هنوز منادی آزادی نیامده تا رهاسازی خود را از این خاطرات حزن انگیز تاریک!

هنوز منادی آزادی نیامده تا ستاره شرمسار نباشد از نگون بختی تو...

اما تو خود جستجو کن آن را...

آزادی درون توست و تو تنها آن را گم کرده ای...

جستجو کن امید و تلاش تو را به مقصود میرسانند...

میتوانی آزاد باشی آزاد بیندیشی...و بالاتر...آزادمرد باشی...

ابتدا خود را جستجو کن... در تاریکی خاطرات گم شده ای...

شاید این پایان قصه ات نباشد...

کافیست باور کنی و پس از آن رها شوی...

چشمانت را ببند و خود را در آینه ی دلت نظاره کن...

آن وقت است که میفهمی حقیقت است...

حقیقت همیشه جای دوری نیست...گاهی نزدیکتر از آنست که فکرش را بکنی...

حقیقت تویی...وجود توست...

تمام هستی برای توست و تو برای او...

طالعت شوم نیست اگر بخواهی...

لحظه های حضور خود را ثبت کن...

ارزش خود را بدان...دانستن کافی نیست آن را بفهم و درک کن...

زندگی قیمتی است ای دلشکسته...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:45  توسط   | 

همیشه با خودم فکر میکردم خدا چه رنگیه؟ حتما رنگ عشقه...اما عشق چه رنگیه؟

خب عشق برای هرکسی یه رنگه...پس هر کس میتونه خدارو به هر رنگی تصور کنه...

فقط کافیه بدونه عشق اون چه رنگیه...

راستی شما عشقو چه رنگی میبینید؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:4  توسط   | 

صدایت میزنم                  با شور و غوغا

نگاهت میکنم                  با عشق و رؤیا

برایت یک سبد آلاله دارم    

برای توست تنها شعر نابم

تمام فکر و ذهنم، روح و جسمم

برایت یک ترانه می سرایم

نمی خواهم شبای بی تو بودن

بدون نام تو بیدار ماندن

سحر کردم شبارو تا ستاره

بداند بی توام من جسم پاره

شباهنگ نگاهت را بخواند

به یادت تا سحر آرام بگیرد

مرا در بغض خود تنها رها کن

برایت اشک ریزم، برگرد، وفا کن

ره دریا زدم، دیوانه گشتم

به یادت تا ابد یک دم نبستم

شب و شعر و تمام هستیم را

هنوز این جان بر لب مانده ام را

زدی آتش به یک سوز نگاهت

مرا کردی به داغت میهمانت

ولی زود است برای ترک عشقت

برای پر زدن در آسمانت

همینجا در خیالت میهمانم

چشامو بستم و با ذکر برگرد

تو را می خوانم و امیدوارم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:45  توسط   | 

روز اول که چشمم به چشمت افتاد، حس کردم دارم غرق میشم، دریای نگاهت طوفانی بود...رد شدم...

روز دوم که چشمم به چشمت افتاد، دریای نگاهت بارونی بود، هنوز داشتم دست و پا میزدم اما اینبار غریقم شدی...کمی تأمل و درنگ...

روز بعد تو چشات یه چیزو دیدم...آسمونو...احساس کردم آسمون مال منه...ته قلبم لرزید... انتظار...انتظار...انتظار...شک داشتی؟ته قلبت نلرزید؟

به احساس اعتقاد نداشتی پس...باورم نکردی...به قول خودت عقلانی عمل کردی...بودم اما منو ندیدی، موندم اما باور نکردی...

سعی کردم فراموشت کنم، دیگه از کوچه پس کوچه های احساس عبور نکردم...اما...روزای بعد واقعآ غرق شدم...زندگیمو از دست دادم...نابود شدم، قطره قطره...

سراغمو نگیر...در زندانی بسر می برم به نام تیمارستان...

پ.ن: من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن     بلایی کز حبیب آید، هزارش مرحبا گفتیم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:23  توسط   |